تبليغاتX
درگير دريا شدن
حرفهايي كه در گلو مي ماند
چقدر خوشحالم از اینکه می بینم هنورم گه گاهی حالمو می رسین .... خیلی خوشحالم. دست و دلم به نوشتن نمی رود.. غرق کرده ام خودم را در این روزمرگی ها تا یادم برود آروزوهایی که در من پژمرده اند. هنوز غرقم در چراهایی که جوابی ندارند و نمی دانم روزهای رفته ام را چه کنم. گه گاهی شعری می نویسم اما از اندوهش خودم هم گریه ام می گیرد. همه می گویند افسرده شده ای اما من می دانم که چراهای بی جوابم مرا به این روز انداخته اند. دختری که میخندد اما از چند فرسخی کلمه هایش بوی اندوه آدم را خفه میکند. مرا ببخشید که تلخم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 16:21  توسط مرجان  | 

 

دلم تنگ است.

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری

نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد

چنین آشفته بازاری

پ. ن:

دلم برای همه دوستای خوبم تنگ شده ، چه اونایی که لینک کردم و جه اونایی که وبلاگاشونو می خوندم. کمرنگم می دونم. اما بی رنگ نخواهم شد. این وبلاگ و تمام اونایی که به نحوی به این وبلاگ مربوط میشن جزئی مهم از زندگی من هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 3:35  توسط مرجان  | 

ديگر دلم را نمي خواهم. پير و شکسته و زخمي و بند بند است. کسي يگ دل سنگي سراغ ندارد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 2:7  توسط مرجان  | 

روزهاي خيلي سختي را مي گذرانم. ديگر حتي نمي توانم بگويم برايم دعا کنيد...فقط... بگذرد..
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 1:30  توسط مرجان  | 

 

دانه دانه سنگریزه ها را جدا می کنم
با دستانی که لرزانند
که خالی اند
.....بی تیشه
....بی فر هاد
چه سخت و سهمگین است این بیستون جدایی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:9  توسط مرجان  | 

 

اینقدر فکرم شلوغ است

که واژه هایم مدتهاست در انتظارند...

من دوباره دچار سکوتی پر هیاهو شده ام  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:3  توسط مرجان  | 

 

تو آمدی

بی آنکه من بخواهم

داستانی که آخرش از ابتدا

از سلام اول

بوی خداحافظی می دهد

می شود در را به روی میهمان دل بست؟

آری....

میهمانی که صاحب اختیار خانه دلت می شود

و

می گذرد

باید در را به رویش بست

حس خوشی که با دلهره رفتن باشد

نمی ارزد

بسته ام در های دلم را

این در خراب است

زنگ هم نزنید

صاحبخانه خود میهمان است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 14:37  توسط مرجان  | 

 

براي خوابهايم

بستري از ابريشم ساخته ام

مبادا

شكوه حضورت

دستخوش تلاطم چشمانم شود

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 10:47  توسط مرجان  | 

 

سکوت کرده ام تا صدای خودم را بشنوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 15:55  توسط مرجان  | 

 

باكره

گم كردم خودم را

در آغوش احساست

چشمانم را بستم

با رويايت عشق بازي كردم

سر مست شدم از عاشقانه ات

داغ شدم از وسوسه ات

و غافل شدم

از حضوري كه آرام ، آرام از كنارم گذشت!

خلسه اي است سهمگين

تلخ و حقيقي !!!!!!

يا شيرين و رويا؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 9:48  توسط مرجان  |